قانون بقای جنگلهای مدرن

قدیما مرداب ها و جوامع و اکوسیستم ها اینجوری کار میکردن که قانون بقای جنگل های سنتی توشون رواج داشته، هممون باهاش آشنا هستیم و خیلی جاها شنیدیمش قانون جنگل و میدونیم که قوی تره، ضعیف تره رو میخوره و برامون خیلی عقلانی و منطقی و شهودیه که اگه کسی قوی تره پس حق داره ضعیف تره رو بخوره و این قانون طبیعته. خب پر بیراه هم نگفتیم بلاخره میلیون ها ساله حیوانات و بالطبع انسانها داشتن ازین قانون پیروی میکردن و همه چیز پیش میرفته اما یه فرق بزرگی بین انسان و حیوان هست اونم اینه که انسان یهو خییییلی قوی تر شد و بالطبع نیازهاش بیشتر شدن و حق و حقوقش هم بزرگتر شد به طوری که یه جورایی خدای تمام موجودات دیگه شد و هر کاری دلش میخواست تقریبا میتونست انجام بده خب اینجا یکی اون تعادل قانون جنگل رو شکسته و خب همونطور که همه قوانین در طول زمان تغییر میکنن این قانونم یکمی باید تغییر کنه احتمالا. یه شیر نمیتونه همه موجودات ضعیف تر دیگه رو بخوره و در عین حال خودش باقی بمونه.

تمام مقدمه قبلی رو گفتم که برسم به یه گفت و گوی دو ساعته بین خودم و یه مهمون لهستانیم به اسم آنتونی که از بین چندصدتا مهمونی که از طریق سایت Couchsurfing خونمون اومدن.

خود آنتونی

این گفت و گو خیلی برام نکته داشت و تو ذهنم مونده بود که گفتم یه قسمتی ازش رو اینجا هم به اشتراک بزارم.

an Ecosystem is as strong as it’s weakest chain

یک اکوسیستم به اندازه ضعیف ترین زنجیره ش ، قویه

یک اکوسیستم که شامل شیر و پلنگ و فیل و بقیه موجودات ضعیف تر هست قدرت کلیش به اندازه قدرت ضعیف ترین عضو اون اکوسیستم که مثلا ممکنه بشه مگس مرداب تعریف میشه، اگر مگس منقرض شه بالطبق غورباقه و بعدش روباه و همینطوری ادامه دار در نهایت دامنه انقراض به خود شیر و پلنگ میرسه.

این جمله ای بود که برام بین اون صحبت ها جالب بود، اینکه چقدر فردگرایی در مقابل اجتماع گرایی قرار میگیره و اینکه نقطه تعادل این وسط کجاست، که فرد و اجتماع از کنش بین هم ضرر نکنن .. یا اینکه کلا اگر قراره یه سیستم با ثبات و پایدار باشه، قطعا وجود زنجیره های ضعیفی که سیستم رو به هم چسبوندن همیشه واسه بقای اون سیستم پایدار ضروری هست.

یه مثال بزنم واضح تر بشه بعد از جنگ جهانی دوم که کلی خرابی و کشته به جا گذاشت یه سری نخبگان اروپایی به این فکر افتادن که دلیل به وجود اومدن جنگ چی بوده و چطور میتونن جلوی به وجود اومدن شرایط مشابه رو بگیرن. بحث بر سر این بود که یک کشور (آلمان) یهو اونقدر قدرتمند میشه و اونقدر قوی میشه که کشورهای اطرافش نمیتونن باهاش تو اون مسابقه جلو بیان و ضعیف و آسیب پذیر میشن و این جا جاییه که طبق قانون جنگلهای سنتی قوی (آلمان) شروع میکنه به خوردن ضعیفها (لهستان، اتریش، فرانسه و …) و این غول هی بزرگتر و بزرگتر میشه تا جایی که برای اینکه جلوش رو بگیرن شوروی کمونیست مجبور میشه با آمریکا و انگلیس امپریالیست متحد بشن و جلوی بزرگتر شدن این شیر جنگل رو بگیرن. آنتونی میگه برای اینکه یکبار دیگه اون داستان تکرار نشه قدرتها به این نتیجه رسیدن که باید به کشورهای کوچیک و ضعیف کمک کنن که از جنبه های مختلف قوی شن جوری که نشه خوردشون. این بود که شروع کردن به دادن وامهای بلاعوض واسه ساختن کشورهاشون، این بود که فلسفه ایجاد اتحادیه اروپا شکل گرفت که کشورهای قوی تر به جای خوردن کشورهای ضعیف که در نهایت ممکنه به نابودی خودشون منتهی شه، برای ایجاد یک پیشرفت پایدار و ثابت بایستی به کشورهای ضعیف کمک کنن که تعادل رعایت شه.

اینجا بود که نیاز به اصلاح قوانین حاکم بر دنیای جنگل گونه سنتی سابق حس شد … نیاز به تعریف قانون بقای جنگلهای مدرن

این داستان رو بسط بدین تا جایی که میتونین به جامعه ، خودتون ، اطرافیانتون و رفتارهای مختلفی که تو زندگی میبینید. بسیاری از تقابل مکاتب اقتصادی و ایدئولوژیکی از همین تقابل این دوتا قانون میان. سوسیالیسم و کاپیتالیسم، بیمه ، بازار آزاد، کمونیسم، مستضعفین، سرمایه داری، رفاه اجتماعی، خیریه، دنیای آزاد، وام، جنگ، استعمار و … تا کوچکترین مسائل شخصی ،کاری و اجتماعی

امیدوارم بشه یه نقطه تعادلی تو این زمینه پیدا کرد. ^_^

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *