حق ناراحت بودن؟!

آیا ما همیشه باید خوشحال و شاد و پر انرژی باشیم؟ آیا ناراحت بودن همیشه چیز بدیه؟ آیا این پارادوکس ما رو شبیه جوکر نمیکنه؟

خیلی سالها پیش تو اولین سفری که به بلوچستان داشتم با مبین دوستم رفته بودیم یه کشتارگاه که مرغ بخریم، خیلی ساده منم رفتم تو تا کمکش مرغا رو بیارم که اولین بار با صحنه کشتار تقریبا صنعتی حیوونا از نزدیک مواجه شدم، اینکه جون مرغا هیچ اهمیتی نداشت و کل وجودشون و هدف از اونجوری نگهداریشون کشتنشون بود و در نهایت خوردنشون. حس جالبی نبود…اصلا

این صحنه بود ،بنظرم ماها هم در ابعاد دیگه ای یکم شبیه این مرعاییم خیلی وقتا

اولین سوالی که همون لحظه برام پیش اومد این بود که چرا با وجود اینکه در اون قفس بزرگ بازه و این مرغها میدونن که بلاخره یه روزی نوبت اونا میشه که کشته شن هیچ کدومشون از اون قفس فرار نمیکردن… با اینکه در خروجی به خیابون جلو چشمشون بود شاید 5 متر اونبرتر در قفس! موقعی که قصاب میومد تو قفس همشون تا اون مرز ذهنیشون (که میشه در قفس) میدوییدن اما پاشون رو به هیچ وجه اونبرتر نمیذاشتن…

تو راه برگشتم از بلوچستان داشتم یه متنی رو مینوشتم تو گوشیم که یه جاهاییش حس کردم ناخودآگاه به این صحنه ای که دیده بودم ربط داشت و شاید هم به وضعیت این روزهای کشور…

استعمار نظم های حاکم بر جوامع
خب قطعا با هر کسی که صحبت میکنیم میبینیم هوش ، قضاوت ، درک و فهم و اختیار داره اما ماها خیلی شبیه هم داریم زندگی میکنیم، تفریحامون، کارمون، دغدغه هامون، تفکرمون و رفتارامون از یه قاعده و قانونهای مشابه ، پیچیده و در بسیاری موارد ناخواسته یا نادانسته پیروی میکنه که سیستم پایدار بمونه و مثل یه کارخونه کار کنه، قواعد جوری چیده میشن که جای چیزی عوض نشه و مردم سرگرم باشن، کار بزرگیه که یه نیروی عظیم رو جوری تربیت کرد و نگهداری کرد که چیزی از جاش تکون نخوره، کارهای خیلی کوچیک بنظر بزرگ جلوه میکنن و ماها راضی میشیم و عادت میکنیم به چندین نظم خاصی که تابحال تو زندگیمون دیدیم و متناسب با جامعمون تنظیم شده، بشر خسته از یه زندگی تکراری هر روز به خودش و اطرافیانش ضربه میزنه و به دنبال یه معنا برای زندگی کردنش میگرده و در عین حال هاج و واج اسیر نیازهای اولیه ش بردگی میکنه تا باتریش تموم شه و بچه هاش جاش رو پر کنن، تکنولوژیی که روزبروز با سرعت داره پیشرفت میکنه و رسانه ای که امروز پرقدرت تر از همیشه تو دستهای ما و همه جا با ماست و حداقل نصف شبانه روز رو توش خیره شدیم، سنتی که داره فراموش میشه و انگار آدمها تونستن با تکنولوژی مدرن جای خالی معنی و هدف رو برا خودشون پر کنن، نوعی حس رهایی که آدم ها رو تشنه و زوال پیشرفت علمی محض کرده و هیچ فلسفه جدیدی ظهور نمیکنه، انگار سیستمها به تکامل رسیدن و راه رام کردن آدمها رو یاد گرفتن، انقلابها کنترل شده و اعتراضها صلح آمیزه، رئوس هرم ها دارن ریشه تو ذهن و عقل آدمها میکنن، جایی حتی برا جهش ژنتیکی هم نیست و مثل یه سری مرغ که منتظر لحظه مرگشونن تو قفسی که راه آزادی رو به وضوح میبینیم آروم گرفتیم و منتظریم یه روز نوبتمون برسه و بیان سرمون رو ببرن، کتابهای قدیمی دیگه خونده نمیشن یا جمع میشن حتی کتابهای دینی متعصبانه خونده نمیشن و فقط مقدس داشته میشن، آدم گرفتار خودش شده و بقیه به ندرت برای رفع نیاز دیده میشن. درکمون از جهان معطوف چند عکس و کلیپ و فیلم و سریال که برامون ساخته میشه شده و دیگه به تجربیات خودمون اعتماد نداریم حتی از دیدن سیستمهای دیگه که کمی با ما فرق دارن ترس داریم ،بشری که بهش فرصت انتشار مطالب دادن نمیدونه از چی بنویسه، ماها دیگه شبها به آسمون نگاه نمیکنیم جاش رو سقفها پرکردن و وسعت جهان برامون یه مسئله حل نشده و رازآلوده ، احساس بزرگی کاذب ، نفرت بین نظمها، ترس از مورد تایید قرار نگرفتن، ترس از بهم زدن سیستمهایی جدید که به مراتب خطرناکتر از ادیانن ما رو تبدیل به موجودات سادیستی و ماروخیستی کرده که دیگه چیزی واسمون مهم نیست.

خودم

امروز خیلی شانسی تو گوشیم خوردم به این متنه و دوست داشتم اینجا هم داشته باشمش

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *