ناصرالدین شاه و فیل‌های مقدس

یک مدت پیش‌‌ها وقتی که من فارغ‌التحصیل شده بودم و تو ذهنم میخواستم کلی از فکرام رو که خیلی‌هاشون ربطی به هم نداشتن جلو ببرم و در واقع اینقدر کارهای غیر مرتبط رو می‌خواستم با هم با هم انجام بدم که در واقع قضیه هیچ کاری نمیکردم و فقط از کاری به کار دیگه میرفتم و هی تو این کار و اون کار تجربه‌های مختلفی پیدا میکردم که البته هر کدومشون به جای خودش تجربه باحالی بود. از کار توی بنیاد نیکوکاری تا راهنمای تور گردشگری طبیعت گردی و مدیر داخلی اقامتگاه سنتی پرهامی و کار توی شرکت فرانسوی تو فرودگاه و کار توی کارخونه توی همون رشته‌م که مکانیک بود در عین حال میخواستم مقاله بنویسم و برم خارج دکترا بخونم و … ولی خب هیچ کدومش درست جلو نمیرفت چون در واقع انتخاب نکرده بودم و این‌که خب علاقه مم نبودن آنچنان یکم فقط برام جالب بودن همه اون زمینه های کاری. مشکلی که زیاد میبینم اطرافم بین دوستام.

یه شب داشتم میرفتم خونه که دوستم جعفر دو تا داستان خیلی آموزنده برام تعریف کرد که برا من باعث شد خودمو جمع کنم و انتخاب کنم. حالا میخوام این دو تا داستان رو اینجا بنویسم بمونه.

ناصرالدین شاه:

میگن اون زمانای قدیم قدیما که ناصرالدین شاه پادشاه ایران بوده یکی از مشکلات بزرگ پادشاه با دوتا کشور روسیه و انگلیس بوده. هی سفیر انگلیس میومده پیش پادشاه و زیرآب سفیر روسیه رو میزده و هی از امتیازاتی که انگلستان میتونه به پادشاهی ایران برسونه میگفته و شخص شاه رو ترغیب میکرده که با روسیه قطع همکاری کنه و بیاد سمت انگلیس. بعد دوباره سفیر روسیه میومده و هر چی میتونسته پشت سر انگلستان خبیث صحبت میکرده و هی میگفته روسیه بهترین متحد پادشاهی ایران خواهد بود و پادشاه باز دلش میرفت سمت روسیه و این روند هی تکرار میشده و ایران این وسط فقط داشته امتیاز میداده و فی الواقع هیچ سودی نه از روسیه و نه از انگلیس نمیبرده. یک روزی سفیر انگلیس میاد و به پادشاه میگه ٬اعلی‌حضرت یه سوارکار هر چقدر هم که سوارکار خوبی باشه نمیتونه همزمان دوتا اسب سوار شه٬

این داستان نشون میده که با اینکه بعضی وقتا آدم با انتخاب کردن ممکنه خیلی از موقعیت‌های دیگه شو از دست بده اما اگر طبق فرضیه انتخاب داروین هم بریم تا انتخابی نباشه هیچ رشد و تکاملی رخ نمیده و باید یه جایی تو زندگی هر چقدر هم که عمل سختی باشه باید با جسارت انجامش داد تا شانس تکامل و پیشرفت داشته باشی وگرنه همینطوری بین انتخابهات میمونی و تلف میکنی همه چیو. باید اسبت رو انتخاب کنی و با اون اسب بتازونی تا جایی که میتونی بهش چیزهای جدید اضافه کنی و قدرتمند ترش کنی اما خب یکبار بیشتر زندگی نمیکنیم و زمان هم محدوده.

فیل مقدس:

میگن اون قدیما دوتا قبلیه کنار هم بودن که فیل واسشون خیلی حیوون مقدس و والا و بزرگی بوده. به فیل‌هاشون خیلی مرسیدن و هر چی داشتن و نداشتن صرف قشنگ کردن و قوی‌تر کردن فیل‌هاشون میکردن دیگه در این حد که غذای خودشونو خیلی وقتا کم میخوردن و اکثرا غذاهاشونو میدادن به فیل‌هاشون که فیل‌هاشون بزرگ و قوی و قشنگ بشن و از همه فیل‌های مقدس همه قبایل دیگه بهتر باشن. سال‌‌های سال هر دو قبیله کلی زحمت میکشیدن برای فیل‌هاشون ولی خب حادثه خبر نمیکنه و زمانه عوض میشه و یک روز رسید که یهو خشکسالی میاد اون منطقه و دوتا قبیله به شدت درگیر خشکسالی و قحطی میشن و تمام ذخیره‌های غذایی‌شون تموم میشه و داشتن دیگه از گرسنگی میمردن و تنها دارایی‌شون فیل‌های قشنگ و مقدسشون بوده. اما خب کلی زحمت اون فیل‌ها رو کشیده بودن و حیفشون میومد که کبابشون کنن و بخورنشون تمام اون زحمت‌ها دود شه بره هوا. بلاخره یکی از قبیله‌ها انتخاب سخته رو میکنن فیلشون رو میکشن و میخورن و از اون قحطی و خشکسالی جون سالم بدر میبرن و میشن تنها قبیله بزرگ و قوی اون منطقه 😉

https://img.theculturetrip.com/768x432/wp-content/uploads/2017/09/1024px-decorated_indian_elephant.jpg

این داستان هم برعکس داستان قبل میگه بعضی وقتا نباید رو اشتباهاتت لجاجت کنی و اگه میبینی جایی رو داری اشتباه میری و انتخاب های اشتباه کردی جرئت اینو داشته باشی که قبولشون کنی و خودت رو اصلاح کنی و از اشتباهاتت پیاده شی و راهت رو درست کنی.

این دوتا داستان برا من خیلی با ارزش بودن تو زندگیم امیدوارم بتونیم اجراشون کنیم تو یه تعادلی چون واقعا جفتشون سختن.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *